جلال الدين الرومي

249

فيه ما فيه ( فارسى )

شيخ را ببينى ترا زيان دارد . » سخن اندك و مفيد همچنان است كه چراغى افروخته ، چراغى ناافروخته را بوسه داد و رفت . آن در حقّ او بس است ، و او به مقصود رسيد . نبى آخر آن صورت نيست . صورت او اسب نبى است . نبى آن عشق است و محبّت آن باقى است هميشه . همچنان‌كه ناقهء صالح صورتش ناقه است . نبى آن عشق و محبّت است و آن جاويد است . يكى گفت كه بر مناره خدا را تنها چرا ثنا نمىگويند و محمّد را نيز ياد مىآرند ؟ گفتندش كه آخر ثناى محمّد ثناى حقّ است . مثالش همچنانك يكى بگويد كه خدا پادشاه را عمرى دراز دهاد و آن كس را كه مرا به پادشاه راه نمود ، يا نام و اوصاف پادشاه را به من گفت . ثناى او به حقيقت ثناى پادشاه باشد . اين نبى مىگويد كه « به من چيزى دهيد ، من محتاجم . يا جبّهء خود را به من ده يا مال يا جامهء خود را . » او جبّه و مال را چه كند ؟ مىخواهد لباس تو را سبك كند تا گرمى آفتاب به تو رسد كه أَقْرَضُوا اللَّهَ قَرْضاً حَسَناً « * » . مال و جبّه تنها نمىخواهد . به تو بسيار چيز داده است غير مال ؛ علم و فكر و دانش و نظر . يعنى لحظه‌اى نظر و فكر و تأمل و عقل را به من خرج كن . آخر مال را به اين آلت‌ها كه من داده‌ام به دست آورده‌اى . هم از مرغان و هم از دام صدقه مىخواهد . اگر برهنه توانى شدن پيش آفتاب ، بهتر كه آن آفتاب سياه نكند ، بلكه سپيد كند . و اگرنه بارى جامه را سبك‌تر كن تا ذوق آفتاب را ببينى . مدّتى به ترشى خو كرده‌اى بارى شيرينى را نيز بيازما .

--> ( * ) سورهء مزمل آيهء 20